Please enter your e-mail address. We will send your password immediately.

#amazing

#نوشهر #مازندران #دریاچه_ارواح در ساکت ترین و بکرترین نقطه ی شهرستان نوشهر از استان مازندران، در میان درختان در هم تنیده ی جنگل های پهن برگ، عجیب تربن دریاچه ی ایران که در عین حال بسیار زیبا است قرار گرفته است. دریاچه ی ممرز یا ملا کلا که، به خاطر قرار گیری در این منطقه به این نام نیز خوانده می شود اما مشهور ترین نامش، دریاچ ی ارواح است. طول این دریاچه ی زیبا ۷۰ متر است و عرض آن به ۳۰۰ متر نیز می رسد. این دریاچه یکی از زیبا ترین دریاچه هایی است که شما در طول عمر خود از آن دیدن می کنید. این دریاچه ی مرموز همانند اسمش، ظاهری متمایز و مرموز نیز دارد. آن قدر این دریاچه متفاوت است که همین ظاهرش باعث شده است که نامش به عنوان یکی از میراث ملی طبیعی در این فهرست ملی ثبت شود. ظاهر این دریاچه به گونه ای است که در ابتدا شما فکر می کنید که درختان این دریاچه به صورت برعکس رشد کرده اند و ریشه هایشان به سمت بیرونی در آمده است. آب این دریاچه بسیار تمیز و زلال است و همین امر باعث شده است تا انعکاس درختان داخل دریاچه بر روی آب بر زیبایی های بصری این دریاچه بیشتر بیافزاید. #ایران #ایرانگردی #گردشگری #شمال #مازندران #دریاچه_ارواح #دریاچه_ارواح_ممرز #نوشهر #توریست #تور_ایرانگردی #جهانگردی #زیبایی #شمالگردی #iran #irantravel #shomal #tourist #travel #tevel #nature #noshahr #travellife #amazing #daryache_arvah
صحبت های پاکویی (مادر سرخیو ): سرخیو با 3.950 گرم وزن متولد شد ، تقریبا هم اندازه رنه و میریان. به عنوان یک پسر ، برای من مشکلات چندانی ایجاد نکرد . خوب می خوابید و خوب غذا می خورد ، درست بر عکس برادرش. غذای محبوبش هم جوجه با سس بود.خیلی سرحال و پر انرژی بود و همیشه لبخند به لب داشت.همیشه سعی میکردم تا او را به خواب نیمروزی عادت بدهم ، به خصوص در آن بعد از ظهر های گرم سویا اما به محض آن که حواسم پرت می شد ، راهی خیابان ها می شد . خوشبختانه در آن منطقه عبور و مرور چندانی توسط خودروها وجود نداشت . او یا در میدان جلوی خانه بود یا در زمین پشتی و فوتبال بازی میکرد. بازی های دیگری که توپ در آن وجود نداشته باشد علاقه چندانی نداشت ، هر چند که ورق بازی و خودروهای اسباب بازی را دوست داشت . خیلی خوش شانس بود و همیشه در ورق برنده می شد .وقتی نه ساله شد ، به سویا پیوست و زندگیش تغییر پیدا کرد و پس از آن فقط در مدرسه یا سر تمرین بود . وقتی به شهر تومارس رفتیم ، هر روز همسرم ، خودم یا بعدتر برادرش ، او را سر تمرین یا سر بازیهایش در آخر هفته ها می بردیم . فوتبال دوست نداشتم اما پس از آن که او را دیدم ، کم کم علاقمند شدم . خیلی اذیت شدم چرا که در آن زمان به اندازه حالا از نظر بدنی قوی نبود . اندام خیلی ریزتری داشت . هر بار که او را درون زمین می دیدم ، قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد . علاقه او به فوتبال سبک زندگی خانواده را تغییر داد چرا که باید برنامه زندگی خود را بر اساس جلسات تمرینی او برنامه ریزی می کردیم.همیشه خیلی مسئولیت پذیر بود ، هر چه بزرگتر می شد می فهمید که زندگیش قرار نیست که شبیه دوستانش باشد . نمی توانست که آخر هفته ها بیرون برود ، باید در خانه می ماند چرا که روز بعدش باید در بازیها حاضر می شد،خیلی گریه می کردم چرا که نمی توانست کاری را انجام دهد که بقیه هم سن هایش انجام می دادند . این که به نمایشگاه ها و جشن ها برود یا این که با دوستانش در اخر هفته ها گردش داشته باشد. همیشه نسبت به خانواده اش سخاوتمند بود . همیشه نسبت به کادوهایی که به من می داد خیلی وسواسی بود . همیشه مرا در زمانی که انتظارش را نداشتم سورپرایز می کرد . برایش مهم نبود که یک روز خاص باشد یا نه . همیشه تیپ زدن برای مهمانی ها را دوست داشت . وقتی سنش کمتر بود ، همیشه برای جشن های تولد کراوات می زد . بعد که کمی بزرگتر شد لباس های رنه را می پوشید و وقتی دستش توی جیب خودش رفت ، شروع به لباس خریدن کرد . او همان گونه است که به نظر می رسد . پناهگاه هایش موسیقی ، خانواده ، زادگاهش و البته مزرعه اش هستند.