Please enter your e-mail address. We will send your password immediately.

' تاریخ: پنجشنبه. بهار چند سال قبل _________________________ نامه‌ی نهم سلام دکتر جان! با خودم قرار گذاشتم فردا صبح ناشتا، روی وزنه بروم. دلم می‌خواهد حداقل شش کیلوگرم وزن کم کرده باشم. یعنی توقع زیادی است؟ آخر دکتر جان دختری که هر روز فست‌فود سفارش می‌داد و چای و شکلاتش ترک نمی‌شد، آیا نباید در این دورانِ سالم‌خواریِ اجباری حداقل شش کیلو لاغر شده باشد؟ نخیر! من به هفته‌ای نیم‌کیلو راضی نیستم. اگر به من بود که ترجیح می‌دادم همان روز اول از شر همه‌ی ده کیلو خلاص شوم. اما، خودمانیم خوب طاقت آوردم. دکتر جان با وجود تمام حرف‌هایی که درباره‌ی مضرات ماست و سردیِ آن می‌زنید، من ناهار روزهای فرد را بیشتر از روزهای زوج دوست دارم، چون عاشق ماست هستم. از سنی که حافظه‌ام شروع به ثبت خاطرات کرده غذای محبوبم کته با ماست بوده است؛ طوری که کل کاسه‌ی ماست را روی پلو خالی می‌کردم و این‌قدر هم می‌زدم تا همه‌‌اش به هم بچسبد و شبیه کیک شود. بعد با سر در بشقاب فرو می‌رفتم تا حین خوردن، بتوانم بدون استفاده از دست روی صورتم سبیل و ریش سفیدی شبیه مال پدربزرگ خلق کنم. یا برای خوردن ماکارونی آن‌قدر با ماست کثیف‌کاری می‌کردم که مادرم مجبور می‌شد برایم روزنامه پهن کند و مرا با کاسه‌ی ماست و بشقاب غذا تنها بگذارد؛ نیم‌ساعت بعد که به سراغم می‌آمد من دختری بودم با لُپ و دهانی نارنجی، نشسته وسط سفر‌ه‌ای که حسابی کثیفش کرده و در ظرفش مقداری رشته‌ی شُل و حال‌به‌هم‌زن باقی گذاشته است. او هم می‌خندید و از من و گندکاری‌ام به یادگار عکسی می‌گرفت. دکتر جان راستش فکر می‌کردم برای چندمین وعده‌ی آزاد ناهار، حتما پیتزا و سیب‌زمینی سرخ‌‌کرده سفارش می‌دهم، اما، انگار حرف‌های شما درباره‌ی آشغال و پُر زیان بودنِ فست‌فود روی من تاثیر زیادی گذاشته؛ دیشب ناخودآگاه بلند شدم، به آشپزخانه رفتم، لوبیا خیس کردم و از امروز صبح باز به طبخ قورمه‌سبزی مشغول شدم که تا فردا ناهار روی اجاق قل بزند و بویش خانه را بردارد و حسابی جا بیفتد. دکتر جان تمامِ وعده‌های آزادِ ناهار را قورمه‌سبزی خوردم! هر هفته! چند وقت قبل رفته بودم باغ کتاب و از کتاب‌فروشی‌اش کتاب «قورمه‌سبزی» ابراهیم رها را خریدم. نویسنده، طنز‌نویسِ سیاسی است و با نام مستعار می‌نویسد. انتخاب نام قورمه‌سبزی هم برای کتابش کاملا هوشمندانه و کنایه‌آمیز است. من هم فکر کردم وقتی یک نویسنده‌ی طنز سیاسی این‌قدر خوش‌سلیقه‌ است که نام کتابش را قورمه‌سبزی می‌گذارد، حتما باید آن‌ را خرید و خواند. آیا ممکن است روزی عشق به قورمه‌‌سبزی در من بمیرد؟ هرگز. با احترام ' ' '
' تاریخ: یکشنبه. بهار چند سال قبل ________________________ نامه‌ی هشتم سلام دکتر جان! دیروز رفتم شهر کتاب و برای خودم سه عدد خودکار و دو عدد مدادنوکی خریدم. اما متاسفانه خودکارها روان‌نویس از آب در آمدند! نمی‌دانم چرا شکل ظاهری روان‌نویس‌ها هر روز بیشتر شبیه خودکار می‌شود! به هر حال این نامه را با روان‌نویس جدیدم می‌نویسم که هیچ اطمینانی به آن ندارم و‌ می‌ترسم هر لحظه لیوان چای یا آب روی دفتر بریزد و جوهر روان‌نویس پخش شود و من بعدها نفهمم در این روز به‌خصوص خطاب به شما چه نوشته بودم. از دیروز دویدنِ آهسته را شروع کردم. یک دقیقه دویدن، یک دقیقه راه رفتن به تناوب در طول یک ساعت. از هفته‌ی بعد می‌شود دو دقیقه و همین‌طور هر هفته دقایق را اضافه می‌کنم تا بتوانم نیم‌ساعت بدون وقفه بدوم. دویدنِ آهسته و شنیدنِ موسیقی مغز مرا از هجوم تصویر خوراکی‌ها و فکرها در امان می‌دارد. البته خواندن کتاب «از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم» هاروکی موراکامی هم در این تصمیم بی‌تاثیر نبود. در صفحه‌ی ۳۶ کتاب نوشته‌ است: «حین دویدن به خود می‌گویم: به رودخانه فکر کن، به ابرها. ولی واقعیت آن است که به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم. تنها کاری که می‌کنم، دویدن در آن خلأ مطبوع و ساخته‌ی خود، با آن سکوت اندوهگنانه است. چه باشکوه است آن. دیگران هر چه می‌خواهند، بگویند. چه اهمیتی دارد.» دکتر جان آیا می‌دانستید «ماراتن» نام یک دشت قدیمی در یونان است؟ من نمی‌دانستم. اصلا داستان ماراتن را نمی‌دانستم. ولی وقتی «موراکامی» در کتابش شرح داد که چگونه مسافتِ مسیر واقعی ماراتن از شهر آتن تا دشت ماراتن را دویده‌ است، برایم جالب شد. جستجو کردم و چیزهایی درباره‌اش خواندم. روایت‌های تاریخ، مالامال از ابهام‌ است. جدالِ جذابِ واقعیت و تحریف و خیال. راستی دکتر جان از روزی که با شما تلفنی حرف زدم و بعد از پافشاری و اصرار فراوانِ من، آویشنِ دلپذیر را جایگزین زیره‌‌ی منفور کردید، سالاد روزهای زوج را با ولع می‌خورم و هیچ طعم مزخرفی زیر زبانم نمی‌رود. از این بابت از شما سپاسگزارم. باید بگردم خودکار بیک مشکی‌ام را پیدا کنم. ' ' ' با احترام ' ' ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: پنجشنبه. بهار چند سال قبل _______________________ نامه‌ی هفتم سلام دکتر جان! امروز با شما تلفنی حرف زدم و یک ساعت بعد، وسط آشپزخانه ایستادم و بی‌دلیل، با دستمالی بر چشم، های‌های گریستم. از آن گریه‌ها که بغضت شبیه زوزه‌ی گرگ می‌شود و کش می‌آید و تا دستمال را از روی چشم‌هایت برمی‌داری دانه‌های کوچک اشک از گردن تا سینه‌ات را _همان‌جا که اگر لباس یقه‌باز بپوشی می‌توانی با آویزی زیبا آراسته‌اش کنی_ خیس می‌کند. گریه کردم از بس که هر بار خواستم لیسی به بستنی‌ام بزنم، مادرم گفت نگاه کن به آن بچه که بستنی ندارد و گناه دارد و شاید دلش بخواهد و من با حسرتِ لیس آخر و لذتی که در قلبم کشته شد، بستنی را در سطل آشغال انداختم. از بس که هر بار خواستم در آغوش بگیرمش گفت زشت است و نکن و فلانی تازه مادرش را از دست داده و بچه‌ی فلانی تازه رفته است خارج و دلشان تنگ است و مهر مرا در نطفه خفه کرد و من ماندم و گناه بزرگی به نام “لذت‌های کوچک” که نباید مرتکب می‌شدم. بزرگ‌تر که شدم، کم‌کم عادت کردم خودم به خودم بگویم که نکن و زشت است و شاید کسی، جایی، چیزی، حسرتی، آهی،... آه! دکتر جان! می‌فهمید چه می‌گویم؟ گاهی تنها لذتِ بدون عذاب وجدانِ زندگی، سفارش دادن فست‌فود و خوردنش در تنهایی‌ست؛ چون کسی نیست که ببینیمش و دلمان برایش بسوزد و لذت زهرمان شود؛ که البته آن‌هم کوتاه است. نیازی به دیدن نیست؛ بعدش یادمان به همه‌ی آن‌هایی که ندارند می‌افتد و حال‌مان از خودمان و غذایی که سفارش دادیم به هم می‌خورد و به کسانی فکر می‌کنیم که پول آن یک وعده را مجبورند خرجِ چندین وعده کنند؛ ولی باز غذا سفارش می‌دهیم و باز حال‌مان از خودمان به هم می‌خورد و باز آن‌ها حسرت می‌خورند و این چرخه‌ی باطل هم‌چنان ادامه دارد و کار مهمی هم از ما برنمی‌آید؛ به جز چند گوش‌ماهیِ کوچک که گه‌گاه در دریا می‌اندازیم... گفتید که بعد از دو هفته عصبی می‌شوم و به همین دلیل دم‌نوش گل‌گاوزبان و بابونه تجویز کرده‌اید. اما، تاثیرگذاری آن‌ها بر جانِ من شوخی‌ست. عصبی نیستم، غمگینم، بی‌دلیل، یا به دلایلِ بی‌شمارِ شخصی و گاهی فراگیر... دکتر جان این روزها همه غمگین‌اند. بعضی‌ها فریادش می‌زنند و فکر می‌کنند فریادشان به جایی می‌رسد یا لااقل وجدان‌شان کمی آرام می‌گیرد؛ بعضی‌ها هم نه؛ می‌دانند فریادها آب در هاون کوبیدن است؛ بغض‌شان را در گلو نگه می‌دارند یا گاهی بی‌صدا در خلوت اشک می‌ریزند. دکتر جان! برای سپری کردن اندوه، به چاره‌ای کارسازتر از دم‌نوش نیاز است. با احترام ' ' ' 📷 @ahmadreza_shojaei ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: دوشنبه‌. بهار چند سال قبل ' نامه‌ی ششم سلام دکتر جان! خودکار بیک مشکی‌ام را گم کردم و مجبورم این نامه را با خودکار دیگری بنویسم. یک هفته همه چیز را رها کردم و‌ تازه پنج روز است که به مسیرِ پاک‌سازی بازگشته‌ام. مرا سرزنش نکنید. دکتر جان، اگر کسی را که دوست دارید بعد از مدت‌ها ببینید و او به شما بگوید که مثلا دلش برای سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌خوردن با شما تنگ شده است چه می‌کنید؟ من، وقتی برق نگاهش را می‌بینم، دلم غنج می‌رود و احساس می‌کنم حاضرم برای ماندگاریِ لبخندِ قشنگش، تمام غذاهایی را که دوست ندارم هم میل کنم، چه برسد به سیب‌زمینی‌ سرخ‌کرده‌ی لذیذ! راستش را بخواهید اگر این کلسترول لعنتی نبود، به خاطر چند کیلو کم و زیاد، خودم را درگیر این لوس‌بازی‌ها نمی‌کردم. ببخشید، اشتباه کردم. رژیم غذایی لوس‌بازی نیست. ما باید حواسمان به سلامت جسم‌مان باشد... ولی... پس لذت‌های زندگی چه؟ دکتر جان، آیا به نظر شما خوشمزه‌ترین غذای جهان سینه‌ی مرغ گریل شده با کلم‌بروکلی پخته است؟ یعنی بعد از سال‌ها تلاش، توانسته‌اید به مغز خود فرمان دهید که سبزیجاتِ نیم‌پز را از کوبیده‌ی‌‌زعفرانی بیشتر دوست بدارد؟ یا مثلا با خلأ وجودِ سیب‌زمینی سرخ‌کرده در زندگی خود کنار آمده‌اید؟ دل‌تان برایش تنگ نمی‌شود؟ برای آن زردِ خوشمزه‌ی تُرد که انگار نماد کاملِ یک عاشقانه‌ی آرام است؟ دکتر جان، من نوشته‌های نادر ابراهیمی را دوست دارم. نمی‌دانم قبل از رفتنش چند بار جانش را به لذتِ خوردنِ سیب‌زمینی سرخ‌کرده آغشته کرده است اما حتما دوستش داشته که کتاب‌هایش این‌طور به دل می‌نشیند. در صفحه‌ی ۱۸۸ «یک عاشقانه‌ی آرام» نوشته‌ است: «دلم نیمرو با سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ی داغ می‌خواهد. سیّد، کمی بنشینیم، دو تا تخم‌مرغ نیمرو... _برایت بد است آقا! هم تخم‌مرغ، هم سیب‌زمینی سرخ‌کرده، و هم نمک_که یک خروار می‌ریزی روی سیب‌زمینی‌ها... _بانو! دیگر خوب و بد را رها کن! مگر چقدر می‌خواهیم زنده بمانیم که حالا دیگر، در این سن و سال، نگرانِ خوب و بدِ خوراکی‌ها باشیم؟ کمی بانمک زندگی‌کردن، بهتر از مختصری طولانی‌تر زیستن است.» نه دکتر جان، قصدم سوءاستفاده از قسمتی از کتاب نیست. «یک عاشقانه‌ی آرام» پر از مکالمات ضد و نقیضِ زیبا و عمیق است. شبیه تناقض‌های بسیار زیادی که درون ما وجود دارد. کاش حوصله داشته باشید و دست‌کم فصل «پنجشنبه‌ها» را از همین کتاب بخوانید. دوازده صفحه‌ است؛ از ۱۸۱ تا ۱۹۳؛ لذت می‌برید. مطمئنم. گران‌ترین برندهای خودکار هم مثل بیک نمی‌نویسند. با احترام ' ' ' #نامه #روزنگار '
' پارسال اوایل بهمن یه شب بهش گفتم: «میای امشب بریم سینما؟» پرسید: «چه فیلمی؟» گفتم: «جهان با من برقص. خیلی نازه. دلم می‌خواد ببینیش.» گفت: «خب تو که دیدی.» گفتم: «دلم می‌خواد با تو دوباره ببینم.» گفت: «بریم.» باورم نمی‌شد که قبول کرده. چند بار دیگه هم ازش پرسیدم و گفت آره، میام. ذوق‌زده اینترنتی بلیت خریدم و با هم رفتیم سینما! با وجود این‌که معذب بود ولی بهش گفتم بذاره امشب رو ثبت کنم و این عکس رو توی آسانسور گالریا گرفتم؛ توی روزهایی که هنوز خبر نداشتیم چه بلایی قراره سر ما و لبخندمون بیاد. چند روزه که دوستان این عکس قدیمی بابا رو برای من می‌فرستن. توی عکس قدیمی جدی و لاغر و بی‌ریش و خوش‌تیپه. توی عکس پارسال، تپلی و ریش‌دار و مهربون و بالبخنده و به نظر من خیلی خیلی خوش‌تیپ‌تر، چون توی عکس سمت راست هنوز تصمیم نگرفته بود بابای من بشه ولی توی سمت چپی دیگه کار از کار گذشته... 😎❤️ ' ' ' دوستت دارم ' ' ' @mohamadrezasharifinia '
' تاریخ: دوشنبه. بهار چند سال قبل ________________________ نامه‌ی پنجم سلام دکتر جان! امروز دوستم به خانه‌ام آمد و ناهار مهمان من شد. روز زوج بود و من جوجه، سبزیجاتِ تفت داده شده و سالاد تدارک دیده بودم. برای دوستم یک پیمانه برنج هم طبخ کردم. چه عطری، چه قدی، چه رنگی! چقدر دلم می‌خواست آن ته‌دیگ زرد زعفرانی را لای دندان‌هایم بجوم و از شنیدن صدای قرچ قرچ شکستنش لذت ببرم. تمام اراده‌ام را جمع کردم تا بتوانم به لوندی‌هایش توجه نکنم و مزه‌ی جوجه‌ی بی‌روغنِ مخلوط شده با سیر و ادویه را به هر چیز هوس‌برانگیزِ دیگری ارجح بدانم. سالادِ دوستم را به انواع سس‌های خوشمزه آغشته کردم و در سالادِ خودم دو قاشق آبغوره، یک قاشق پونه‌ی خشک و یک قاشق زیره‌ی منفور ریختم. به دوستم گفتم اگر سالاد مرا دوست دارد، می‌تواند از این ظرف بردارد. برداشت و با اولین چنگال لذت عمیقی در چهره‌اش پدیدار شد و گفت: “چقدر خوشمزه! من عاشق مزه‌ی زیره هستم.” آه خدای من! مگر می‌شود در این دنیا کسی عاشق مزه‌ی زیره باشد و آن‌ را نه با اکراه که با عشق میل کند؟ آن هم نه هر کسی، بلکه دوست صمیمی من! اصلا مگر زیره موجود قابل عاشق شدنی‌ست؟ کاش من هم می‌توانستم چنین حسی را نسبت به زیره پیدا کنم. آخرین تلاشم بابت دوست داشتنِ یک چیزِ دوست‌نداشتنی، پارسال بود برای دوست‌داشتنِ آبغوره و زنجبیل. تلاش برای ایجادِ عشقی موقت تا بتوانم حضورشان را برای دقایقی در سالاد یا استکانِ آب جهت کمک به هضم غذاهای پرچرب تحمل کنم. شبیه مردهایی که بعد از شکست عشقی به فاحشه‌ای پناه می‌برند تا عشق را کمرنگ کند و در دقایق همآغوشی سعی می‌کنند از او لذت ببرند؛ و بعد فراموشش می‌کنند... یا نمی‌کنند... نمی‌دانم! من مرد نیستم و تا امروز از فاحشه‌ای برای تسکین عشق استفاده نکرده‌ام. بااحترام ' ' ' عکس: @ahmadreza_shojaei ' ' ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: جمعه. بهار چند سال قبل _______________________ نامه‌ی چهارم آه دکتر جان! چای، چای دوست‌داشتنی من! چرا من را از نوشیدنِ چای به میزانِ دلخواه در طول روز محروم کردید؟ چای همدم همه‌ی لحظات زندگی من بود؛ یار روزهای سرد و گرم، دربرنده‌ی خستگی‌ها، شنونده‌ی دلخوری‌ها، پایه‌ی شادمانی‌ها و همراه دلتنگی‌ها. دکتر جان باورتان می‌شود که من چای را از پیتزا هم بیشتر دوست دارم؟ آن‌وقت شما در دستور غذایی چهل‌روزه نوشته‌اید: «در طول روز، در صورت لزوم یک فنجان چای خیلی کمرنگ مجاز است. که آن‌‌ هم اگر مصرف نشود بهتر است.» خدای من! مگر می‌شود؟ فقط یک فنجان؟ آن هم در صورت لزوم؟ دکتر جان این دیگر چیزی شبیه تزکیه‌ی نفس است. شبیه روزه. ماراتنی برای تقویت اراده! یاد روزهایی که ماه رمضان در مرداد بود می‌افتم و با خودم فکر می‌کنم از پسش برمی‌آیم. یک بار که کار بدی کرده بودم، بابتِ تنبیهِ خودم، قول دادم که ده روز پشت سر هم در مرداد روزه بگیرم و گرفتم. سخت بود ولی شد. دکتر جان آیا شما هم خودتان را تنبیه می‌کنید؟ دکتر جان! من آدم‌هایی را می‌شناسم که خود را از هر گناهی مبرا می‌دانند، حق به جانب هستند، قدرنشناسند و برای جبران آزارها، اشتباهات‌ و زورگویی‌هاشان قدم از قدم برنمی‌دارند، چه برسد به آن‌که خود را تنبیه کنند یا حتی پشیمان باشند. انگار با وجدان خاموش راحت‌ترند. بهایش هم کینه و خشمی‌ همیشگی‌ست که سرخی قلب‌شان را کدر می‌کند و در چشم‌هاشان نمایان می‌شود. من قلب‌های کدر را دوست ندارم و آن چشم‌ها را. دکتر جان‌ روزهای زوج چای پررنگ صبحانه را با چنان عشقی می‌نوشم که انگار آخرین چای عمرم است و من در یک جزیره‌ی متروک گیر افتاده‌ام و امکاناتی برای دم کردن چای ندارم؛ از هیزم و آتش گرفته تا کتری و آب و برگِ چای. باز جای شکرش باقی‌ست که دم‌نوشِ گل‌گاو‌زبان و بابونه در دستور غذایی وجود دارد. البته قطعاً جای دو قوری چایِ همیشگی را برای من پُر نمی‌کند. گاهی هم تمام دقِ‌دلی‌ام بابت دلتنگی برای چای را سر آن‌ها خالی می‌کنم و شبیه نامادری بداخلاقِ سیندرلا دم‌نوش‌ها را در اتاق زیر شیروانی حبس می‌کنم و با خودم همان “چایِ کمرنگِ در صورتِ لزوم”‌ را به مهمانی پسر پادشاه می‌برم. دکتر جان باید به شما بگویم که سه عدد ساقه طلاییِ روزهای فرد و دو عدد برگه‌ی زردآلوی شب‌های زوج تنها دوستانم هستند. آیا من شایسته‌ی داشتنِ دوستان بیشتری در این برنامه‌ی غذایی نیستم؟ بوی قورمه‌سبزی خانه را برداشته است. بروم اولین وعده‌ی آزاد ناهار را بعد از هفت روز میل کنم. با احترام و هیجان ' ' ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: پنجشنبه‌‌ای در بهار چند سال قبل. _____________________________ نامه‌ی سوم سلام دکتر جان! امروز دقیقاً شش روز است که پیوند گسست‌ناپذیری بین من و پنیرِ کم‌نمک و یک کفِ دست نان سنگک ایجاد شده است. روزهای زوج در وعده‌ی صبحانه با اشتیاق از همراهیِ چایِ مخلوط شده با عسل و دارچین لذت می‌برم و روزهای فرد با اندوه، همراهی شیرِ مخلوط شده با عسل و دارچین را تحمل می‌کنم. دکتر جان از من به شما نصیحت، چایِ صبحانه به اکسیژن می‌ماند، هرگز با نوشیدنی دیگری جایگزینش نکنید. راستی چرا نانوایی سنگک این‌قدر کم است؟ دو سه روز به ناچار یک کف دست نان بربری مهمان صبحانه‌ام شد که امیدوارم قابل چشم‌پوشی باشد؛ چون من سعی کردم فکر کنم همان سنگک است و بعد میل کنم. خب مگر نمی‌گویند همه چیز به ذهن انسان بستگی دارد؟ پس این ذهنِ قدرتمند نباید از تبدیل بربری به سنگک عاجز باشد! من رویش حساب کرده‌ام. تازه حتی دلم می‌خواست می‌شد ناهار پیتزا خورد ولی به مغز تلقین کرد که این مرغ آب‌پز است. آن‌وقت شما دیگر مجبور نبودید نامه‌های مرا بخوانید. شاید حتی ناگزیر می‌شدید شغل دیگری برای خودتان پیدا کنید. دکتر جان می‌خواستم به شما پیشنهاد بدهم برای کنترل اشتهای بیماران‌تان به آن‌‌ها بگویید، هر وقت گرسنگی و هوس بر وجودشان چیره شد، صفحات ۱۵۷ تا ۱۶۱ از کتاب «مرگ قسطی» نوشته‌ی «لویی فردینان سِلین» را بخوانند تا به سرعت اشتهاشان کور شود. این چهار صفحه تشریح‌ عجیب و زیبایی از استفراغ و دریازدگی‌ست با نثری شگفت‌انگیز و ترجمه‌ی درخشان «مهدی سحابی». خدا را چه دیدید! شاید همین چند صفحه باعث شود که یکی از هزاران بیمارِ شما حوصله کند، کل کتاب را بخواند؛ شاید حتی برود کتاب‌های دیگر «سلین» را هم بخواند؛ بعد کم‌کم مشتاق خواندنِ سلینجر و یوسا و مارکز و... صبر کنید دکتر! چه راهنمایی غلطی شد! امیدوارم به کسی چیزی نگفته باشید. «سلین» گزینه‌ی مناسبی برای شروع رفاقت با ادبیاتِ داستانی نیست. برای شروع باید سراغ وطن رفت و داستان‌های دلنشین‌تر. مثلا سراغ صمد بهرنگی؛ که البته نوشته‌های او ربطی به اشتها و غذا ندارد؛ پس چرا شما باید بیماران‌تان را به خواندنش تشویق کنید؟ هیچ دلیلی ندارد. اشتباه کردم. ببخشید. دکتر جان! بنده اصلا میانه‌ی خوبی با این زیره‌ی بدمزه‌ای که باید روی سالاد بریزم ندارم و این چند شب فقط به خاطر شما تحملش کردم ولی معلوم نیست تا کی دوام بیاورم . کاش بشود به زودی از برنامه‌ی غذاییِ من و حتی از روی کره‌ی زمین محو گردد. با احترام دختری متنفر از زیره ' ' ' عکس: @ahmadreza_shojaei ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: دوشنبه‌ای در بهار چند سال قبل. ____________________________ نامه‌ی دوم سلام دکتر جان! امروز پودر جوانه‌ی گندم را پیدا کردم. اتفاقاً همین عطاری نزدیک خانه داشت ولی پریروز بسته بود. چقدر ترکیبش با ماست خوشمزه‌ است. آقای فروشنده می‌گفت که این را برای چاق شدن می‌خرند! حتی گفت می‌شود با ماست ترکیبش کرد و مثل ماسک به صورت مالید. من به حرف‌هایش درمورد چاقی اعتنا نکردم و با خودم فکر کردم که حتماً ترکیبِ پودر جوانه‌ی گندم با بقیه‌ی مواد غذاییِ دستورِ شما باعث افزایش وزن نمی‌شود، اما، راستش کمی عصبانی شدم. می‌دانید، می‌خواهم این بار به هیچ‌کس نگویم چه تصمیمی گرفته‌ام. فقط خودم بدانم و خودم. چون تا کسی می‌فهمد، فکر می‌کند حق دارد راهکارهای دیگری به تو ارائه دهد، یا با گفتنِ جملاتِ منفی نظیرِ “موهایت نریزد” یا “لاغری به تو نمی‌آید” یا “ضعیف می‌شوی” و... تو را از مضرات راه مطلع سازد! اصلا انگار دیگران تا رضایتت را از تصمیمی که گرفته‌ای به کامت زهر نکنند، راحت نمی‌شوند. کمتر دیده‌ام کسی به تصمیمت لبخند بزند، برایت آرزوی موفقیت کند، نظر اضافه ندهد، یاد خاطرات خودش از آن موضوع نیفتد و فقط با پرسیدن مشتاقانه‌ی چند سوال ساده‌ به تو نشان بدهد که برایت اهمیت قائل است. تاثیر حرف‌های مخربی که اغلب از سر دلسوزی و ناآگاهی زده می‌شود بسیار بیشتر از تصور گوینده است. درنتیجه به نظر من بهترین جایگزینِ مشورت با دیگران، نوشتن است. دکتر جان گزارش وضعیتم این است که دو روز کامل را طبق دستور سپری کردم و از این بابت خوشحالم. میوه خوردن در وعده‌ی شام برایم سخت است اما فعلا توانستم. تاکید شما بر تاثیرِ مثبتِ خوابِ شب بر روند سوخت‌وساز بدن و پاکسازی، روی ذهنم کارساز بوده. سعی می‌کنم شب‌ها ساعت ۱۱ به تختخواب بروم، حتی اگر خوابم نیاید. نکته‌ی مثبت دیگرش این است که باعث می‌شود گرسنگی کمتر آزارم بدهد. یک‌دوم قاشق غذا‌خوری کنجدِ ساعت ۹ شب را هم خیلی دوست دارم. یک عدد خیار را چهارقاچ می‌کنم و با کنجد می‌خورم. عالی می‌شود. با احترام ' ' ' #نامه #روزنگار '
' تاریخ: بهار چند سال قبل __________________ نامه‌ی اول سلام دکتر جان! دیروز تمام عطاری‌های شهر را برای پیدا کردن پودر جوانه‌ی گندم زیر پا گذاشتم. اما نبود که نبود. بالاخره یک نفر به من گفت باید از سوپرمارکت تهیه‌اش کنم. البته من کماکان معتقدم که جای پودر جوانه‌ی گندم در عطاری‌ست. حالا فردا باز هم می‌گردم. می‌خواستم بابت پیدا نکردنِ پودر جوانه‌ی گندم، قرار را از فردا شروع کنم ولی دیگر از همه‌ی فرداها خسته شده‌ام و تصمیم گرفته‌ام همین امروز، بدون پودر جوانه‌ی گندم آغازش کنم. آخر می‌دانید اگر بخواهیم دائم در انتظار شرایط بی‌نقص بمانیم، باید تا آخر عمر قید بسیاری از اتفاق‌های خوب را بزنیم، چون همیشه چیزی هست که باید باشد ولی نیست! دکتر جان شما به من برنامه‌ی چهل روزه داده‌اید. من می‌ترسم وسط راه جا بزنم. درست است که قرار گذاشته‌ایم دستورات‌تان را مو به مو اجرا کنم، اما شما در زندگی من نیستید، از مشکلات و وسوسه‌ها خبر ندارید و نمی‌دانید گاهی مقاومت چقدر سخت می‌شود! به هر حال، من، از بعدازظهر همین جمعه، در حالی‌که ناهار دلخواهم را به وفور میل کرده‌ام و چشم و دلم از آن سیر است، با عزمی راسخ برنامه‌ی غذایی جدید خود را آغاز می‌کنم و همه چیز را برای شما صادقانه می‌نویسم تا در این چهل روز قدم به قدم همراه من و کنترل شهوت‌‌رانی و تخطی‌هایم ‌باشید؛ که سخت‌ترین قسمتِ پرهیز، ایستادگی در برابر هوس است و نه گرسنگی. با احترام ' ' ' #نامه #روزنگار ' ' '